چه رویاهایی که می‌آیند

سال‌ها پیش وقت نوجوان بودم در یکی از شبکه‌های تلویزیون فیلمی را به نام «چه رویاهایی که می‌آیند» تماشا کردم.

پوستر اصلی فیلم What Dreams May Come(1998)

داستان دکتر فداکار و انسان‌دوستی بود که در حالی که برای نجات یک مصدوم از ماشینش پیاده شده بود، ماشین دیگری به او اصابت کرد. از اینجای داستان دکتر وارد دنیای پس از مرگ می‌شود و فیلم وارد فضای فانتزی می‌شود.

هر چند سال‌ها بعد هنرپیشه‌ی نازنین آن فیلم که برای همه و حتی بینندگان ایرانی‌اش مظهر شادی و نشاط بود به زندگی‌اش پایان داد، هیچ گاه تصویرهای رویایی را که در آن فیلم با آن مواجه شده بود، فراموش نمی‌کنم.

دکتر آن داستان که شیفته‌ی نقاشی‌های همسرش بود وقتی وارد بهشت شد، متوجه شد که بهشتش از جنس نقاشی‌های همسرش است. همه چیز مثل یک پرده‌ی نقاشی بود. وقتی وارد بهشت دیگران هم شد با صحنه‌هایی پر از علاقه‌مندی‌های آن اشخاص مواجه شد.

همیشه فکر می‌کردم اگر قرار باشد بهشت برای من شکل خاصی داشته باشد، چگونه است؟

این یادداشت‌ها مجموعه‌ای است که به تدریج کاملش می‌کنم و در آن از چیزهایی می‌نویسم که در بهشتم وجود خواهد داشت.

 کتابفروشی ۱

۲۲ خرداد ۱۴۰۰

کتابفروشی بهشت

نمی‌دانم در بهشتم کتاب بفروشم یا نه؟ ولی قطعاً قفسه‌های بزرگی از کتاب خواهم داشت. نمی‌گویم کتابخانه. برای من حال و هوای کتابخانه‌هایی که در ایران دیدم خیلی دلگیر بوده است. همیشه بین قفسه‌های تنگ کتابخانه‌ها، نور به سختی وارد می‌شود و بوی خاک و کهنگی کتاب‌ها تاب‌آوردن در کتابخانه را برایم سخت می‌کند.

 اما کتابفروشی‌ها از جنس دیگری هستند. از قدیم‌ترین‌هایش که خاطرم است هم همین حال و هوا را داشت.کتابفروشی‌های عاشقانه‌ای که وقتی نوجوان بودم با مادرم در آن‌ها گام می‌گذاشتم و همه‌ی بضاعت کتابفروش چند میز فلزی بود که کتاب‌ها را رویش چیده بود و قفسه‌های آهنی بی‌ادعایی که زیر بار حجم کتاب‌ها ایستادگی می‌کرد تا کتابفروشی‌های پرنور امروز که هنوز هم فضایش دنج و دوست‌داشتنی است.

من کتابفروشی‌های بزرگی را در جاهای دیگر هم دیده‌ام که فضایش دنج و راحت نیست. کتابفروشی‌هایی که هر چند مبل‌های راحتی در گوشه و کنارش جا خوش کرده؛ اما نشستن رویشان راحت نیست. کتابفروشی‌هایی که حواس آدم را به جای عنوان کتاب‌ها به عظمتش جلب می‌کند.

یکی از تفریح‌های من کتابفروشی‌گردی است. دیدن جلد کتاب‌ها، پشت جلدخوانی، فهرست‌خوانی، تورق، سبک‌سنگین‌کردن کیفیت ترجمه، مثل کاشفان، کتاب را ورق‌زدن به امید این که در همان تورق دستت به قطعه جواهری، جمله‌ای ناب بخورد، وسوسه‌ی خرید کتاب‌ها، خواندن قیمت پشت جلد، دودل‌شدن که حالا این کتاب را با خودت ببری یا روزهای دیگر؟

 این‌ها همان چیزهایی هستند که نفسم را تازه می‌کند. کتاب‌های قدیمی گاهی با لباس جدید روبرویم می‌رقصند. مثل آشنایی قدیمی که ناگهان در عروسی با لباس جدید و سر و ظاهری که انگشت به دهانت می‌کند ظاهر می‌شود.

هم از دیدنش بعداز این همه مدت خوشحالی و هم  زیبایی‌ نوظهورش را تحسین می‌کنی. به کتاب می‌گویی:« عزیزم که با تو خاطرات زیبایی ساختم، چقدر در این لباس جدید زیبا شده‌ای! صفحه‌هایت می‌درخشد. خوشحالم که خوبی. »

در بهشت من کتابفروشی با آن طبقه‌های درخشان و آن فضای دنجش وجود دارد. آن‌جا از بین کاغذها بوی کاغذ نو می‌آید. عطری که نمی‌دانم آیا شرکت‌هایی که با جاذبه‌ی این بو برای مخاطبانشان محصول تولید کرده‌اند، توانسته‌اند ذره‌ای از مستی‌بخشی‌اش را خلق کنند.

قرار بود عصر شنبه بعد از مدت‌ها دوستی قدیمی را ببینم. فاصله‌یمان از هم زیاد نبوده و نیست؛ اما کارها و گرفتاری‌ها مجال دیدار را میسر نکرده بود. قرار بود در کافه‌ای که به عطر قهوه‌اش و طعم دلچسب این نوشیدنی سحرانگیز اطمینان داشتم برویم.

تماس گرفت و گفت که اگر ممکن باشد به کتابفروشی‌ای که در حال راه‌اندازی‌اش بود برویم. وسوسه‌ی کتاب و وسوسه‌ی قهوه. عطر کتاب یا عطر قهوه. اولی را انتخاب کردم و قرارمان را برای ساعت ۶ عصر گذاشتیم.

کتابفروشی دوستم با آن قفسه‌‌های رویایی سفیدرنگ و کتاب‌هایی که بعضی هنوز در جعبه بود و بسیاری روی طبقه‌ها قرار گرفته بود.

علی‌رغم این که دوستم را مدت‌ها بود ندیده بودم نمی‌توانستم کاری کنم جز این که برای لحظه‌ای در آغوشش بکشم و بعد من وارد بهشت شده بودم.

دوست نازنینم چند قدمی پشت سرم می‌آمد و اجازه می‌داد در لذت غرق بشوم. شاید گاهی صدایش را از اعماق می‌شنیدم که اینجا رمان قرار داده‌ام و آن‌جا نمایشنامه. من بی‌اختیار می‌خندیدم. خنده‌ای که مدت‌ها بود چنین عمق نگرفته بود. خنده‌ای از جنس چه رویاهایی که می‌آیند.

کتابفروشی ۲

۲۳ خرداد ۱۴۰۰

طبقه‌بندی

همیشه دلم می‌خواست کتابفروش باشم. خاطرم هست وقتی نوجوان بودم و وارد کتابفروشی‌ها می‌شدم، کتابفروش همیشه مشغول مطالعه بود.

به گمانم شغلی نازنین‌تر از کتابفروشی وجود ندارد. هر کتاب جدیدی که بیاید می‌توان ساعت‌ها بی‌دغدغه تورقش کرد و اگر احساس کردی با سلیقه و پرسش‌های ذهنی‌ات مطابقت دارد، آن را خواند و این داستان ادامه دارد. کتابفروشی‌ها در به‌روزبودن عنوان‌ها بی‌شک از پیش‌روترین کتابخانه‌ها هم جلوتر هستند.

به دوستم پیشنهاد دادم که در دسته‌بندی کتاب‌ها کمکش کنم. روز یک‌شنبه بعد از بهشت‌گردی روز شنبه، قرار گذاشتیم.

 باید تصمیم می‌گرفتیم همفکرها و هم‌سبک‌ها را کنار هم بگذاریم یا ملیت‌ها را؟ مثلاً رمان‌های نو را یک جا بگذاریم و عاشقانه‌های کلاسیک را جای دیگر یا همه‌ی روس‌ها و فرانسوی‌ها و انگلیسی‌زبان‌ها و غیره را جدا کنیم؟

ناگفته نماند که شاید بهتر بود در طبقه‌بندی از یک نفر متخصص کتابداری کمک می‌گرفتیم؛ ولی مانند خیلی از فعالیت‌هایی که بر اساس دانش اندک جلو می‌رود، به اندک دانشمان در زمینه‌ی کتابداری بسنده کردیم.

در نهایت به این نتیجه رسیدیم که هر چقدر هم که خوانده باشیم، قطعاً صدها و صدها عنوان نخوانده داریم و از کجا می‌توانیم مطمئن باشیم که سبک‌ها را درست شناخته‌ایم؟

دوستم پیشنهاد داد بر اساس نام نویسنده چیدمان را انجام بدهیم؛ مثلاً همه‌ی آثار همینگوی را یک جا جمع کنیم و بعد دیگری.پیشنهاد خوبی بود؛ ولی اگر بر اساس ملیت هم طبقه‌بندی می‌کردیم، کار برای مخاطبانمان آسان‌تر می‌شد.

پس در ترکیب هر دو روش شروع کردیم و از بین صدها عنوان رمان، طبقه‌بندی انجام دادیم.

امانوئل اشمیت! چرا آلمانی نیستی؟

وقتی کتاب زیاد می‌خوانی ممکن است گمان کنی که خیلی چیزها را می‌دانی. مثلا به نام امانوئل اشمیت نگاه کنی و به خودت بگویی :« خب طبیعی است که اشمیت نام آلمانی است.» و بعد ناگهان متوجه می‌شوی که اشمیت فرانسوی است. نگاهی به دوستت می‌اندازی و بعد به اسم اشمیت می‌گویی: «آخر چرا آلمانی نیستی؟ مگر نامت اشمیت نیست؟ همه‌ی اشمیت‌ها آلمانی هستند.»

نمونه‌هایی شبیه این زیاد پیش آمد. کار به جایی رسید که دیگر نه به حافظه اعتماد کردیم و نه خجالت کشیدیم از این که ندانیم کدام نویسنده، اهل کجاست.

استاندال و عباس کازرونی، فرانسوی هستند. ایتالیایی‌ها نسبتاً وفادار‌تر از بقیه بودند و غالبشان نام‌هایشان با ملیتشان هماهنگ بود.

طبقه‌ها را بر اساس ملیت‌ها چیدیم و برای غالب کتاب‌های دیگر به حافظه اعتماد نکردیم و جز معدودی نام‌های شناخته‌شده، شناسنامه‌ها را نگاه کردیم.

همان‌جا بود که به اهمیت شناسنامه‌های آغازین کتاب‌ها بیش از پیش پی بردم و این که چقدر به کتابدار‌ها برای طبقه‌بندی کمک می‌کند.

شناسنامه‌های جالبی هم در این میان وجود داشت که تصمیم‌گیری را دشوار می‌کرد. مثلاً آمریکایی‌های ایرلندی‌تبار یا سیاه‌پوستان کمونیست.

در شناسنامه‌ی بعضی از کتاب‌ها مشخص شد که اثر از روی نسخه‌ی زبان اصلی ترجمه نشده است؛ بلکه ترجمه‌ای است از روی ترجمه‌ی کتاب اصلی. این اتفاق بیشتر در کتاب‌های فرانسه رخ داده بود.

در میان کتاب‌ها به اندک ترجمه‌هایی بر خوردیم که از ناشر و نویسنده‌ی اصلی مجوز گرفته بودند. این هم معضلی بود که نشان می‌داد چگونه بازار نشر بدون رعایت قانون حقوق نشر به کار ترجمه‌ی آثار مشغول است.

کتابفروشی ۳

۲۴ خرداد ۱۴۰۰

سیلویای کتابفروشی

کتابفروشی هنوز راه نیفتاده اما مشتری‌هایی از جنس دوستان و آشنایان آمده‌اند و چراغ کتابفروشی را روشن کرده‌اند.

با این که هنوز بسیاری از کتاب‌ها نیامده؛ اما در کتابفروشی باز است.  دوشنبه عصر که برای کمک به دوستم به کتابفروشی رفتم با این صحنه مواجه شدم.

مهمان کوچک کتابفروشی

دوستم گفت که صبح خودش سرش را انداخته و آمده داخل کتابفروشی. این موجود نازنین و معصوم به هر دلیلی سر از کتابفروشی دوستم در آورده بود و او فکر می‌کرد که چطور حیوانی را که به کتاب‌فروشی پناه آورده بیرون بکند؟ آن هم حیوانی به این کوچکی.

چندین ساعت در حالی که دسته‌های کتاب را جابه‌جا می‌کردیم، تدارکات اقامت این مستأجر کوچک را هم اندیشیدیم. کودک بازیگوشی که فرق نمی‌کند از چه جنسی باشد. کودک است و کنجکاو و دوست‌داشتنی. وسط کارها و خستگی‌ها دیدن جنب و جوشش بین طبقه‌ها و کتاب‌ها سرگرمی جذابی بود.

حیوان اسم هم می‌خواهد. دوستم پیشنهاد کرد نامش را بکت بگذاریم؛ اما حیوان کوچک، دختر بود. نامش را سیلوی گذاشت. حالا طفلک زبان‌بسته هم نام دارد و هم خانه. سیلویا گربه‌ی کتابفروشی.

روس‌ها و فرانسوی‌ها

روس‌ها دو طبقه را گرفته‌اند و به نظر می‌رسد حالا که جنگ و صلح ده‌جلدی جزو سفارش‌های کتابفروشی نیست، همین دو طبقه برای جنگشان و صلحشان در رمان کافی باشد.

بعد از روسیه، نوبت به فرانسوی‌ها رسید. دو طبقه هم برای فرانسوی‌ها در نظر گرفتیم. تصمیم گرفتیم یک نفرمان فرانسوی‌ها را و دیگری آلمانی‌ها را جدا کند.

فرانسوی‌ها را با نام‌های آشنا شروع کردیم؛ اما ادبیات فرانسه بیش و بیشتر از آن نام‌های آشنا، گسترده است. قفسه‌ی سوم هم پر شد  و هنوز هم فرانسه، نویسنده اضافه می‌کرد. فرانسه تصمیم گرفته بود در گرفتن قفسه هم انقلابی عمل بکند.

چندین بار در خستگی درکردن‌های وسط کار، نگاه‌های شگفت‌زده و درمانده‌ی من و دوستم رد و بدل شد. فرانسه بیش از آنچه فکر می‌کردیم، نویسنده دارد و بیش از آن‌چه فکر می‌کردیم به ترجمه‌ی آثار از این زبان اقبال شده است.

ردیف فرانسه با چهارمین قفسه به نظرمان تمام شده بود اما هنوز هم در جایی که انتظارش را نداریم، نویسنده‌ی فرانسوی پیدا می‌کنیم و نگاهی که پنهانی رد و بدل می‌کنیم: « باز هم فرانسه!»

 کتابفروشی ۴

۲۵ خرداد ۱۴۰۰

انگلیسی‌زبان‌ها می‌تازند

انگلیسی‌زبان، انگلیسی‌زبان است؛ یعنی فعلاً برای این انبوه رمان‌های ترجمه‌شده از زبان انگلیسی نمی‌توان بین آمریکا و انگلیس و کانادا و استرالیا و ایرلند، فرقی گذاشت.

از ملیت‌های متفاوتی بین نویسندگان انگلیسی‌زبان وجود دارد. مسأله‌ی مهاجرت به آمریکا حتی در قفسه‌بندی کتاب‌ها هم خودش را نشان می‌دهد.

آثارشان آن‌قدر زیاد است که تخمین‌های ما را در اختصاص‌دادن قفسه با چالش روبرو کرد. بعد از این که سه بار مجبور شدیم ایتالیایی‌ها و آلمانی‌ها و شرق آسیا را جابه‌جا کنیم تا باز هم قفسه برایشان خالی کنیم، تصمیم گرفتیم جلوی پیشروی بی‌منطقشان را بگیریم و تعدادی از کتاب‌ها را که هنوز جا نداشتند روی سر کتاب‌های ردیف پایین‌تر گذاشتیم.

با این حال اگر باز هم بخواهند پیشروی کنند، زبان‌های دیگر را ناگزیر می‌کنند که باز هم عقب‌نشینی کنند تا انگلیسی زبان اول ادبیات بماند.

«واو» بودن یا «اُ» بودن؟ مسأله این است.

 کتاب‌ها را که طبقه‌بندی می‌کردیم، از چند ردیف آن طرف‌تر ممکن بود کتاب‌های یک نویسنده پراکنده شده باشد.

از آن طرف می‌گوید: « کتاب‌های مارگارت اِتُد را اگر دیدی، بده به من.» می‌گویم: « اِتود»(با واو بخوانید.)

می‌گوید: « واو یا اُ؟»

تردید می‌کنم. نمی‌دانم و دنبالش هم نرفته‌ام.

یادم می‌افتد در کلاس‌های فارسی وقتی به درس « پیرمرد بر سر پل» می‌رسیدیم، پیش از این که بگویم همینگوی که بود و از اثرش چه انتظاری داشته باشیم، می‌گفتم :« هِمینگْوِی… هِمینگْوِی… هِمینگْوِی… لطفا کسی نخونه هَمینگُی».

مانده‌ام اینجا که خودمان مدعی ادبیات تخصصی هستیم بین «اَ» و «اُ» و «اِ» گیر کرده‌ایم. زحمتش در حد دانستن کمی زبان انگلیسی و خواندن شناسنامه‌ی کتاب‌ها برای دیدن شکل اصلی نام نویسنده است.

هر دو اشتباه کردیم. نه اِتُد است و اِتود. در اصل «اَتْوود» است.

به خودم که می‌آیم وقت زیادی را مشغول بررسی همین «-َ» و «-ِ» و «-ُ» هستم.

برادران موحد و  نه ضیاءشان

سال ۸۶ وقتی دانشجوی دکترای ادبیات عرفانی بودم برای اولین بار اثری از برادران موحد خواندم. در آن زمان خواندن کتاب «فصوص‌الحکم» ابن‌عربی برایم از واجبات بود و زبان ابن‌عربی سر سازگاری نداشت.

کتاب فصوص‌الحکم با برگردان و تعلیقات برادران موحد در آن زمان نجاتم داد.

بعدها فرصت چندانی برای مطالعه‌ی سایر آثار برادران موحد فراهم نشد؛ ولی من همیشه مدیونشان بوده و هستم که شاید یکی از سخت‌ترین فرازهای فلسفه‌ی عرفان را این چنین سهل و گوارا کردند.

کتاب «رساله‌ی سپهسالار در مناقب خداوندگار» را دوستم نشانم می‌دهد و می‌گوید: « این را دیده‌ای؟»

کتاب با چاپ زیبای نشر کارنامه است و نام برادران موحد بر جلد آن، دوباره آن خاطره‌ی شیرین گذر از پیچ و خم‌های فصوص را زنده می‌کند.

می‌گویم: « برادران موحد هر سه واقعا برای ادبیات ما ارزشمند هستند.» دوست دیگری که سال‌ها تجربه‌ی خواندنش بیشتر از ما است می‌گوید: « کدام هر سه؟» می‌گویم: « محمدعلی، صمد و ضیاء».

می‌گوید: « ضیاء برادر محمد علی و صمد نیست.»

جدی!!! خوب شد فهمیدم. چرا یک لحظه به ذهنم نرسیده بود شاید شباهت فامیلی باشد و برادر نباشند؟

گفتم: « به هر حال که کارهای هر سه ارزشمند است و اگر نبودند جایشان خالی بود.» این واقعیتی است.

همه لبخند زدیم. ندانستن عیب نیست؛ اما نپرسیدن و ماندن در نادانی عیب است.

کتابفروشی ۵

۲۶ خرداد ۱۴۰۰

یک قدم مانده تا اتوپیا، خوابیدم.

عزیز راه‌دوری پیام نوشته بود که چه می‌کنی؟ نوشتم که این روزها کتاب، قفسه‌چینی می‌کنم. بحث به اینجا رسید که اگر ادعایی دارید باید کتاب‌ها را بر اساس ژانر طبقه‌بندی می‌کردید و خودش اضافه می‌کند که چالش به این می‌گویند؛ چون یک کتاب در یک زمان ممکن است در چندین ژانر متفاوت باشد.

سخنش درست است و ذهنم را به خود مشغول می‌کند. بی‌شک داشتن کتابفروشی ژانرمحور یعنی می‌توان آموزش را از همان قفسه‌های کتابفروشی شروع کرد؛ اما توان و حوصله‌ای عظیم و مهارت نقد و خوانش می‌خواهد.

کار سختی است. می‌گویم همین که رمان و داستان کوتاه و زندگی‌نامه را جدا کرده‌ایم بالاخره یعنی قدمی به اتوپیای کتابفروشی ژانرمحور نزدیک‌ شده‌ایم.

پیام‌هایمان به پایان رسیده است اما همین‌طور که کتاب‌ها را می‌چینم به این فکر می‌کنم که چقدر از رویاهایم را به این بهانه‌ رها کرده‌ام که قدمی اندک به‌سویش برداشته‌ام و چون بقیه‌ی راه برایم سخت و نشدنی است، همان یک قدم هم خوب است.

انگار یک‌قدمی اتوپیا تصمیم بگیری بخوابی.

بس که می‌خواهم که باشم با تو در گفت و شنود
یک سخن گر بشنوم ، صد داستان گویم تو را

دوست شاعرمان برای کمک آمده بود. کتابفروشی خوب با آدم‌های خوب شکل می‌گیرد. کتابفروشی‌هایی که در آن افرادی از سر وظیفه فقط کتاب‌ها را باز می‌کنند و می‌چینند، فقط کتابفروشی هستند.

دوست شاعرمان همین‌طور که در بین قفسه‌ها می‌چرخید و آثار همینگوی را از ویکتور هوگو جدا می‌کرد از شعرهایش هم می‌خواند.

بعد که خسته شد نشست و شروع کرد به خواندن غزل. غزل از او نشنیده بودم. برگشتم دیدم دیوان شاعری قدیمی در دست گرفته است.

 گفتم:« از که می‌خوانی؟»

از هلالی جغتایی می‌خواند. تا امروز یک بیت هم از او نخوانده بودم. ادبیات ایران این‌قدر پراثر است که تعجبی هم ندارد شاعری مثل هلالی ناگهان از قلم خواننده‌ای که می‌خواهد تخصصی بخواند، جا بماند.

شعرهایش لطیف است و به قول دوستم، بازیگوشی شیرینی در کلامش است.

به خانه که رسیدم، اولین کار جستجوی شعرهای هلالی بود. در کلامش روانی و بازیگوشی کلام سعدی را می‌بینم؛ مانند بیت زیر.

ای که می‌پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست ؟
منزل او در دل‌ست ، اما ندانم دل کجاست ؟

شعرش دلنشین و بی‌ملال است.

این هم از برکات بودن در کنار دوستانی است که اهل مطالعه و ادبیات هستند. دوستانی که هر گاه از ملال روزگار به ستوه آمدی در کنارشان قطعه شعری بخوانی و اندکی روحت را آرامش دهی و البته بتوانی هلالی جغتایی را هم به فهرست شاعرانی که از آن‌ها می‌خوانی اضافه کنی.

به نظرم آمد این بیت از هلالی چقدر مناسب این حال است:

بس که می‌خواهم که باشم با تو در گفت و شنود
یک سخن گر بشنوم ، صد داستان گویم تو را

کتابفروشی ۶

۲۷ خرداد ۱۴۰۰

راهنمای به‌ دام افتادن کتاب‌بازها

هر کس برای یک بار هم قفسه‌ی کتاب چیده باشد حتماً با این مسأله روبرو شده است که کتاب‌ها از نظر اندازه با هم هم‌خوانی ندارند.

برای آن‌ها که این جلوه‌ی دیداری اهمیت دارد، ممکن است ساعت‌ها وقت ببرد تا کتاب‌ها را از نظر اندازه تنظیم کنند؛ به‌ویژه اگر کتاب‌ها زیاد باشد.

من ریخت‌شناسی قفسه‌های کتاب‌خانه‌های شخصی زیادی را دیده‌ام و اگر صاحب کتاب‌خانه باری به هر جهت کتاب را در قفسه نگذاشته باشد که این کاری است که خود من انجام می‌دهم، می‌بینم چند مؤلفه ممکن است برای چیدن کتاب‌ها در یک قفسه‌ی نمادار در نظر گرفته بشود.

چیدمان بر اساس رنگ؛

چیدمان بر اساس اندازه؛

چیدمان بر اساس ناشر.

چیدن باری به‌هر جهت دردسرهایی دارد. مثلاً ممکن است فرد برای دسترسی به کتاب‌هایی که کمتر استفاده می‌کند، مجبور بشود، چند دور عنوان همه‌ی کتاب‌ها را از نظر بگذارند و البته اگر تعداد کتاب‌ها زیاد باشد، این کار پردردسری است؛ به‌ویژه اگر کتاب مورد‌نظر عطفی باریک یا رنگ جلدی خنثی داشته‌ باشد و قابلیت دیده‌نشدن در آن زیاد می‌شود.

آن سه چیدمان دیگر هر کدام جلوه‌ای به قفسه‌ی کتابخانه‌ی شخصی می‌دهد؛ به‌خصوص اگر کتابخانه به‌عنوان بخشی از زیبایی فضا در نظر گرفته بشود.

در کتابفروشی دوستم پروژه‌ی کتاب‌چینی ادامه دارد. قفسه‌ی رمان‌های خارجی تمام شده بود و برای تنوع سراغ قفسه‌های آثار کلاسیک ادبیات رفتیم.

به دوستم گفتم: «کتاب‌های جلد‌سخت با طیف زرد و کِرِم را بالا بچینیم؟»

از بالای چهارپایه نگاهم کرد که یعنی چه؟

گفتم: «قشنگ است دیگر. جلوه‌ای هم به قفسه‌ها می‌دهد. مگر ندیده‌ای این روزها پشت سر همه‌ی وبینار‌دهندگان چه قفسه‌های یکدست و زیبایی وجود دارد.»

هر دو خندیدیم.

 دوستم نکته‌ای گفت که با این دید به آن توجه نکرده بودم. وقتی کتاب‌های یک‌رنگ کنار هم چیده می‌شوند، تشخیص عنوان کتاب سخت می‌شود و این برای فردی که در وقت محدود در قفسه به‌دنبال کتاب مورد‌نظرش است، خستگی دیداری می‌آورد. قفسه‌های کتاب در مؤثرترین حالت باید بر اساس محتوا  و نه بر اساس رنگ چیده بشود.

حالا این وسط، ناشران برنامه‌ی جالبی را روی پرده برده‌اند که در همه‌ی دنیا در صنعت نشر اتفاق می‌افتد و البته در ایران هم مدتی است که حسابی رواج پیدا کرده‌ است.

برنامه از این قرار است. چاپ کتاب‌هایی با طراحی جلدهایی یکسان؛ ولی در رنگ‌های متنوع که هیچ ارتباط محتوایی با هم ندارند.

بسیاری از این کتاب‌ها صرفاً با یک حلقه‌ی ضعیف با هم ارتباط پیدا می‌کنند. مثلاً کتابی که درباره‌ی عادی‌نبودن است چه ربط اندکی به چگونه خوردن و جنبیدن و خوابیدن دارد؟

انتشار ده‌ها عنوان کتاب که با ربط و بی‌ربط با طرح جلد یکسان و در رنگ‌بندی متنوع عرضه می‌شود، روشی است برای به دام‌انداختن خریداران کتاب‌باز. نمی‌گویم کتاب‌خوان چون کتاب‌خوان به واسطه‌ی پسوند«خوان» درگیر عمل ارجمند خوانش است؛ حال آن‌که در غالب ترکیب‌هایی که با پسوند «باز» شنیده‌ام، معنای جالبی از ترکیب برنمی‌آید. (درباره‌ی ترکیب کتاب‌باز در اینجا نظرم را نوشته‌ام.)

کتاب‌بازها البته وجود دارند. به گمانم افرادی هستند که بیش از این که کتابی را برای خواندن بخرند یا اصولاً با هدف مشخصی کتاب بخرند، کتاب را می‌خرند تا در قفسه‌ای، آن‌ها را به ‌زیبایی نگه دارند و چه چیزی بهتر از مجموعه‌های رنگارنگ.

شاید عده‌ای بگویند حالا اکه بازار خرید کتاب راکد است و صنعت نشر خودش را به سختی روی زمین می‌کشاند، چه اشکالی دارد چند کتا‌ب‌باز هم بخشی از درآمدشان را در سبد صنعت نشر و کتابفروشی قرار بدهند؟

به نظر من که هیچ اشکالی ندارد؛ اما روی سخنم با کسانی است که کتابخوان هستند و هدفمند برای خرید کتاب هزینه می‌کنند.

تله‌ی کتاب‌های هم‌جلد و هم اندازه در تعقیب سبد خرید و سهمیه‌ی اندکی است که برای اقلام فرهنگی در نظر گرفته شده است.

کتاب‌هایی هستند که خواندنشان به‌طور معمولی دستاورد چندانی جز تلف‌شدن وقت ندارد و ممکن است چند اصل کلی را مرور کند که خودمان می‌دانیم و اگر هم ندانیم چندان ضربه‌ای به زندگی‌مان نمی‌زند. همین کتاب‌ها ناگهان ممکن است به وسوسه‌ی داشتن مجموعه‌ای یک‌شکل و یک‌رنگ سر از قفسه‌ی کتابخانه‌ی شخصی‌مان دربیاورد.

در یکی از نمایشگاه‌های کتاب با همکارم در حال بازدید از غرفه‌ها بودیم. وارد یکی از راهروها که شدیم جوانی که پشت میز غرفه‌اش ایستاده بود، مشتریان را دعوت می‌کرد که مجموعه‌ی ده‌جلدی خاصی را که معلوم نبود چه گرهی از مشکلات پژوهشی یا دانش حل می‌کند با پنجاه درصد تخفیف بخرند.

در گذر از کنار غرفه شنیدم که به یکی از مشتریان می‌گفت: «شما به عنوانش کاری نداشته باشید، فقط ببینید در قفسه کنار هم قرار بگیرد چه شکوهی به کتابخانه‌یتان می‌دهد.» حرفی برای گفتن نمی‌ماند. جالب آن‌جا بود که عده‌ای هم می‌خریدند.

از این مجموعه‌های خوش‌طرح و نخواندنی در کتابخانه‌های رسمی هم دیده‌ام. انگار آفت کتاب‌بازی از آن بیماری‌هایی است که سر از هر قفسه‌ای ممکن است دربیاورد.

حاصل آن‌که وسوسه‌ی داشتن قفسه‌هایی که بتواند بخشی از اتاق را بیاراید، راه را بیش از آن‌که بر کتابخوانی بگشاید بر کتا‌ب‌بازی می‌گشاید.

  جلدهایی که نگهت می‌دارد

پیش از این گفتم که کتابفروشی‌گردی یکی از تفریح‌های دلخواهم است. بی‌شک جاذبه‌ی دیدن جلدها  و عنوان‌ها یکی از لذت‌های دیداری ورود به کتابفروشی است.

در چیدمان کتاب‌ها، فرصتی پیش آمد که جلدها را دقیق‌تر نگاه کنم.

بی‌شک طرح‌های کلاژ‌گونه و عکس‌های شبیه به‌ مستند از سلیقه‌های جدید بازار چاپ برای جلد کتاب‌ها است.

با این حال، جلدهای مختلف دیگری هم هستند که نشان از سلیقه‌ی خاص ناشرش می‌دهد:

جلدهایی که صحنه‌ای از کتاب را به‌صورت نقاشی نشان می‌دهد یا تصویری نقاشی‌شده از نویسنده را بر خود دارد؛

 جلدهایی که در نهایت سادگی تک‌رنگ هستند و تمام افتخارش نام نویسنده‌اش است که معمولاً بیش از هر عکس و نقاشی‌ای معروف است؛

 جلدهای رومانتیک که عکس ماه و آب و درخت جزو جدایی‌ناپذیرشان است؛

جلدهای سرسری که معلوم است ناشر می‌خواسته زودتر مؤلف یا مترجم را به کتاب چاپی برساند و …

همان زمان که داشتیم کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کردیم، فریاد دوست دیگرمان که ساعت‌ها پشت کامپیوتر کتابفروشی نشسته بود تا کتاب‌ها را در سیستم ثبت کند درآمد.

-ببینید این جلدش چقدر جالبه.

راست می‌گفت.

کتاب «راهنمای به آتش کشیدن خانه‌ی نویسندگان» نوشته‌ی براک کلارک از تازه‌های نشر نیماژ در دستش بود. این نخستین کتابی از نشر نیماژ نبود که طراحی جلدش به گمانم جذاب بود.

من کتاب «راهنمای به آتش کشیدن خانه‌ی نویسندگان» را نخوانده‌ام و نمی‌دانم روزی تصمیم بگیرم آن را بخوانم یا نه؛ ولی عنوان کتاب و جلدش برای مخاطب جذابیت زیادی دارد.

ناشر جلد کتاب را به صورت نیمه برش زده است و در برشی که ایجاد شده، طرح سوختگی با آتش به چشم می‌خورد. درست انگار آتشی که در عنوان است، جلد کتاب را سوزانده است.

جای سوختگی دیگری هم در قسمت پایین سمت راست جلد وجود دارد که عنوان نشر نیماژ از آن پیداست.

این طراحی جلد من را بیش از پیش به این باور رساند که صنعت نشر چقدر می‌تواند با خلاقیت توجه مخاطبانش را به عنوان‌های نشری‌اش جلب کند. از سوی دیگر، ذهنم را به این نکته مشغول کرد که مخاطبان صنعت نشر بیش از پیش به نقد و تحلیل‌های روزآمد و همگام با نشر عنوان‌های جدید نیازمند هستند تا بتوانند فارغ از جذابیت‌های جلد که ممکن است وسوسه‌کننده باشد، محتوای موردنیازشان را تهیه کنند.

کتابفروشی ۷

۲۳ تیر ۱۴۰۰

ایکیگای و کشف دوباره‌ی آن‌چه همه می‌دانیم.

روزهای زیادی که صرف وارد‌کردن کتاب در سیستم رایانه‌ای می‌شود یا تصمیم بر این که کدام قفسه در اشغال تاریخ باشد و روانشناسی‌ها را کجا بگذاریم که دید بهتری برای مراجعان داشته باشد، یک‌نواختی متنوعی دارد.

یک‌نواختی متنوع، ترکیب متناقض‌نمایی است که وقتی می‌خواهم به روال زندگی فکر کنم به ذهنم می‌رسد.

زندگی اگر در دست‌اندازهای عجیب و غریب و ناگهانی‌اش نیفتد که همه چیز را زیر و رو کند، هم یکنواخت است و هم در حد خودش متنوع و همین یک‌نواخت متنوع، انگیزه‌ای برای ادامه دادن است.

در قفسه‌ی روانشناسی، کتاب «ایکیگای، راز ژاپنی‌ها برای داشتن عمر طولانی و زندگی شاد» را ورق می‌زنم. این عنوان و طراحی جلدش به نظرم محرک قوی‌ای برای این است که هر قشری کتاب را در دست بگیرد و حداقل تورقی بکند.

بماند که حتماً عده‌ای را وسوسه می‌کند که کتاب را بخرند و از این راز ژاپنی سردربیاورند.

نمی‌دانم ژاپن همین‌قدر اسرارآمیز است یا نه؟ ولی دور بودنش از تقریباً همه جای دنیا، این منطقه‌ از شرق آسیا را در هاله‌ای از قداست معنوی فرو برده است.

یکی از خوبی‌های کارکردن در کتابفروشی این است که می‌توانی بدون عذاب وجدان همه نوع کتابی را ورق بزنی. من شخصاً برای ورق‌زدن بعضی از کتاب‌ها در کتابفروشی‌گردی‌هایم عذاب وجدان داشتم.

گاهی فکر می‌کردم از روی عنوانش یا نام نویسنده‌اش بالاخره می‌توان حدس زد که با چه نوع محتوای سردستی و بی‌مایه‌ای می‌توان سر و کار داشت و همین باعث می‌شد حتی تلاش نکنم چشمم را روی کتاب‌ها نگه دارم.

تبعیض توجه در این حد در حیطه‌ی فرهنگ و علوم انسانی رویکردی ناخجسته است. مدتی گذشته است تا به این جدال با خودم پایان بدهم که اگر مدعی دانش ادبیات هستی تا زمانی که به نقص فاحش ادبی برنخوردی، حق نداری اثر را به صرف این که با دیدگاهت مطابقت ندارد، نادیده بگیری.

به هر حال ایکیگای با آن جلد آبی ملایم و تصویر یک شاخه‌ی شکوفه‌ی گیلاس کاملاً قانعم کرد که باید آن را ورق بزنم. ناشر خوبی مثل ثالث کار را چاپ کرده است و این هم دلیل دیگری است که کتاب را نگاه بکنم.

ایکیگای یعنی دلیلی برای زندگی. کتاب می‌خواهد در همان ابتدا با آمار نشانم بدهد که مردم جزیره‌ی اکیناوا خیلی عمر می‌کنند.

عمرکردن طولانی دلیل می‌خواهد. گمان می‌کنم مردمی که زندگی عادی‌شان چنان مختل می‌شود که هر روز صبح از فکر به این که چطور خیلی معمولی زندگی کنند تا شب چندین بار آرزوی مرگ می‌کنند، خیلی خوشحال نشوند که صدسال یا بیشتر عمر کنند.

این روزها زیاد می‌شنوم که در پاسخ به این جمله که صد و بیست‌ساله بشوی، طرف شنونده گفته است خدا نکند.

حرفم این نیست که عده‌ای در این گوشه‌ی دنیا دلشان می‌خواهد صد سال زندگی کنند یا نه؟ حرف این است که بخش دوم عنوان حق مسلم همه‌ی ابنای بشر است: زندگی شاد.

دوستم پوزخندی می‌زند که معنایش را هم می‌فهمم. از آن حالت‌هایی که می‌گوید: « گشتم نبود، نگرد نیست.»

یک ضرب‌المثل عربی است که می‌گوید :« المعنی فی بطن الشاعر.» داستان جالبی هم پشت این ضرب‌المثل عربی است که اگر دوست داشتید با یک جستجوی ساده می‌توانید آن را بخوانید. کاربردش البته در جایی است که حرف‌های بی‌ربط و نفهمیدنی از سوی شاعر یا نویسنده‌ای صادر بشود.

کتاب ایکیگای فهمیدنی و واضح و حرف‌هایش ساده است. درباره‌ی کتاب ایکیگای این ضرب‌المثل برایم این وجه را دارد که اتفاقاً معنایی است که نه تنها در قلب نویسنده‌اش بوده است، همه‌ی خوانندگان هم در دلشان به درستی این حرف‌ها باور دارند. پس معنا در قلب همه‌یشان است.

ایکیگای به سادگی می‌گوید که دلیلی برای زنده ماندن پیدا کن و این دلیل قرار نیست خیلی موضوع خاص و پیچیده‌ای باشد. کافی است کارهای ساده‌ای انجام بدهی: کم بخوری یا به‌عبارتی به اندازه بخوری با همین آدم‌های اطرافت شاد باشی و پیشنهادهایی از این دست.

دوستم شعری از مولانا می‌خواند:

در کف شیر نر خونخواره‌ای

غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟

هر دو لبخند می‌زنیم. در پاسخش شعری از سعدی می‌خوانم:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

کتاب ایکیگای از زمره‌ی کتاب‌هایی نیست که بخواهم وقت صرفش کنم و کامل بخوانمش ولی با ورق‌زدن و مرور اجمالی‌اش هم رسالت نویسنده‌اش را درک کردم.

به نظرم گاهی لازم است حرف‌هایی را که می‌دانیم دوباره برایمان تکرار کنند. اگر هم نخواهم طولانی زندگی کنم، زندگی شاد حقم است و این شادی را تا حد زیادی خودم باید فراهم کنم.

کتابفروشی ۸

۲۶ تیر ۱۴۰۰

مار روبیک و زمانی برای بازی

کتابفروشی بخشی را هم به بازی‌های فکری اختصاص داده‌ایم. بازی‌ها با تأخیر آمده است و هنوز هم کامل نیست. بازی‌ها، جعبه‌های رنگارنگ و بزرگ و وسوسه‌کننده‌ای دارد. اما این که درون این جعبه‌ها چقدر خلاقیت و جاذبه وجود دارد تا مخاطبان غرق در دنیای دیچیتال و مجازی را بتواند به‌سوی خود بکشاند، مشخص نیست.

بی‌شک اگر فضایی برای نقد و بررسی محتویات این جعبه‌های رنگارنگ وجود داشت، کار برای بسیاری از والدین عاصی که دلشان می‌خواهد به بهانه‌ای فرزندانشان را از پای بازی‌های رایانه‌ای بلند کنند، راحت‌تر بود.

در بین جعبه‌های بزرگ، چند جعبه‌ی کوچک هم به چشم می‌خورد. در فهرست کالاهای ارسالی با نام روبیک ثبت شده است.

هیچ گاه نتوانسته‌ام با این مکعب جذاب ارتباط برقرار کنم. همیشه کمی بی‌هدف آن را چرخانده‌ام و بعد رهایش کرده‌ام.

روی جعبه نوشته برای تقویت مهارت حل مسأله. به دوستم می‌گویم نمی‌دانم این مکعب رنگی به حل مسأله کمک می‌کند یا نه ولی بی‌شک وضعیت امروز بسیاری از ما در برابر مشکلاتمان مثل یک مکعب روبیک درهم‌تنیده است.

مشغول آماربرداری و ثبت جعبه‌ها می‌شویم. یکی از جعبه‌های کوچک حاوی گوی‌های نقره‌ای است که باید با حرکت‌دادن جعبه، گوی‌ها را به محل‌های مشخص‌شده در جعبه رساند. هر بار که تلاش می‌کنم و بخشی از گوی‌ها را جای‌گذاری می‌کنم، چندتا گوی بازیگوش دیگر از جایشان در می‌روند. به حرکات ظریف و حساب‌شده‌ی دست نیاز است. حرکت ظریف و حساب‌شده گمشده‌ی انسان در بسیاری از مشکلات زندگی‌اش است.

دقایقی بعد صدای دوست دیگرمان از آن‌طرف کتابفروشی می‌آید:

  • به‌به! مدیران عالی‌رتبه‌ی کتابفروشی مشغول بازی هستند.

متوجه می‌شوم بی‌اختیار من و دوستم، هر دو مشغول بازی شده‌ایم. جعبه را کنار می‌گذارم. دوستم کلافه به نظر می‌رسد. مشغول کشمکش با اسباب‌بازی‌ای است که نمی‌دانم چیست؟

می‌پرسم:

  • ادامه بدهیم؟!

با استیصال اسباب بازی بی‌قواره را نشانم می‌دهد و بعد یک جعبه‌ی کوچک را در کنارش نشان می‌دهد.؛ یعنی این باید در این جعبه برود.

  • چطور این هیئت را می‌توان در جعبه‌ی به این کوچکی جا داد؟

مار روبیک است که  وقتی از جعبه بیرون آمده بوده شکل منظمی داشت و تنها با چند حرکت ساده حالا چنان کش آمده که امکان ندارد کسی در تصورش بگنجد که در این جعبه جا بشود.

تصویر از وب است. مار ما آبی و سفید بود.

راهنمای درون جعبه به زبان چینی است و تصویرها هم کمکی نمی‌کند. نفر سوم هم به ما می‌پیوندد و به  مار نگاه می‌کنیم.

بعد از خوردن چای به این نتیجه می‌رسیم که بهتر است دنبال ویدیوهایی بگردیم که نحوه‌ی کار با این اسباب‌بازی را نشان می‌دهد.

فکر خوبی است و در اولین جستجو، ویدیو را پیدا می‌کنیم. معلوم است این مار بدقلق افراد زیادی را مقهور کرده‌است که برای افسار‌زدن به گردنش باید حتما روشمند جلو رفت. مجبوریم ۹ دقیقه ویدیو را به زبان انگلیسی و لهجه‌ی غلیظ هندی گوش بدهیم تا بفهمیم چطور مار را رام کنیم.

کسی که ویدیو را ساخته بارها و بارها حرکت را نشان می‌دهد و این تکرار کلافه‌یمان می‌کند. هر بار جلوزدن ویدیو به قیمت از دست دادن یک حرکت اساسی تمام می‌شود. بالاخره به این نتیجه می‌رسیم که تسلیم بشویم و راه را طبق اصولش و در زمان مقرر طی کنیم. بعضی مشکلات میانبر و گازانبر ندارد. باید نشست و دقیق به حرکت دیگران در صحنه‌ی بازی نگاه کرد و یاد گرفت وگرنه مار در جعبه نمی‌رود.

بالاخره مار را می‌پیچیم. نگاه پیروزمندانه‌ای به هم می‌اندازیم. دوست سوممان می‌گوید:

  • اگر راست می‌گویید یک بار دیگر بازش کنید و ببندیدش.

 هیچ کدام حاضر نیستیم این زحمت را به جان بخریم. نمی‌خواهیم بیش از این بازی کنیم. با خودم فکر می‌کنم اگر یاد می‌گرفتیم بعضی بازی‌ها را چندباره انجام بدهیم تا قلقش را یاد بگیریم، چقدر در بازی‌های زندگی، صبر و تحملمان بیشتر می‌شد و چقدر با درایت بیشتری نقشمان را به عهده می‌گرفتیم و بازی را به نقطه‌ی مطلوبمان می‌رساندیم.

2 دیدگاه روشن چه رویاهایی که می‌آیند

جواب محمد را بدهید لغو دیدگاه

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی